|
کلاغ سفید |
|
خاطرات یک کلاغ |
می نوشتم
تا روزی بخوانی
تا روزی بفهمی
حال که چشمانت را بروی تنهایی هایم بستی
قلمم را می شکنم
حرف هایم که برایت مبهم بود
شاید سکوتم گویا باشد!
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 14:2 توسط آرزو |
پرنسس جوان
سرش را در بالشش فرو برد و به این بهانه اشک هایش را پنهان کرد
موبایلش را خاموش کرد و خاطراتش را ورق زد
آنگاه چشمانش را بست و شاهزاده اش را به دار آویخت
و آرام به خواب رفت
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 21:45 توسط آرزو |
سکوت تشنه شکستن بود... و نفس بی تاب بریدن... من افکارم را به امواج سپردم... 
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 16:0 توسط آرزو |
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 17:47 توسط آرزو |
دست شوم کدام حادثه گاهواره ام را جنباند؟
سایه ی کدام سرنوشت رنگ را از روزهایم زدود؟
کدام فرشته نا م مرا برای هبوط به دنیا فراخواند؟
افکارم را به هم می بافم و از آن طنابی می بافم برای روز های مبادا...
روزهایی که تکرار دیروزند و شبیه فرداها!
وقتی همیشه در چند قدمی آمالات پایی برای رسیدن نداشته باشی...
وقتی حرف ها در لفاف محبت زخم می زنند!
اندک اندک روحت تبخیر می شود
و آرام آرام مرگ را به میهمانی خواهی خواند.
من به تک تک ثانیه ها که ذرات عمرم را چون مورچه بر دوش می کشند و می برندو باز نمی گردند
مشکوکم!
به عدلی که این روزها چون عکس سیاه و سفیدی در لای اوراق زمان خاک می خورد.
به چشمانی که بیدارند و خواب می بینند...
به تمام طلوع ها...
عکس یادگاری که با خدا انداخته ام را جایی غریب پنهان می کنم باشد تا گزندی نیابد از شکی که یقینم را به بازی گرفته این روزها!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 18:19 توسط آرزو |
در اوج می ایستم.
دستم را روی چشمانم می گذارم و با انگشتانم حصاری می کشم از من تا تو... تا دنیایی که ساختی برایم و این روزها کم کم دارد ویران می شود ... نفس هایم به شماره می افتد... به دنبال پایانی برای آغازم! در این فراز آدمک ها چون نقطه های کوچکی که بی هدف منطق هستی را تکرار می کنند در رگ های زمین لول می خورند! خطوط چهره ات در خاطرم خاکستریست و نگاهت بی رنگ. خوب آموخته ام نبودن از بودنی که سرتاسر شکستن است زیباتر است! گام هایم پر از تردید است و دلم تنها... یک دو سه . . . .
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:4 توسط آرزو |
دوباره بی راهه بود تمام راهی که برای رسیدن پیمودم!
این روزها نداشتن داشته هایم تکرار می شوند و این تکرار ها زمان را متوقف می کنند انگار... می دانم دوباره ساحر روزهای تنهایی مرا افسون خواهد کرد...
تمام راه را پیمودم تا دور شوم از هیاهویی که روزهایم را به زنجیر کشیده بود اما افسوس که اینجا نیز قربانی گذشته و رنجور دیروزم. دلم چند جرعه گذشت زمان می خواهد...تنها چند جرعه!
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 15:22 توسط آرزو |
دلتنگم
و خدا آرام آرام اشک هایم را از گونه می زداید
شاید دیگر دست خدا هم برای نشان دادن وسعت دلتنگی هایم کافی نیست...
کاش حماقت هایم را در زیر انبوه تنهایی ها
جایی نزدیک سکوت...
جایی بین نگاه های این آدمک ها که
زبانشان
تنها سرمایه زندگیشان است پنهان می کردم!
اما دوباره شانه های صبوریم بی تاب و دلم تنهاست...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 19:52 توسط آرزو |
شاید حق با تو بود و من همیشه تمام حرف هایم را با سیاست های بچه گانه آراسته ام اما تو نیز بفهم که سیاست مدار کیست؟
شاید باید به دنبال حر ف های دیروزت دوباره چمدان های ذهنم را زیر و رو کنم... و یا شاید... نه تو آن توی دیروزی و نه من آن من سپید...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 18:35 توسط آرزو |
دوباره تمام امروزم را زیر و رو کردم...
تا شاید یافتم بهانه ای برای ماندن ... اما نیافتم چیزی جز گذشته ای مجهول! وقتی بی بهانه ای وقتی سایه ای در حضور و یادی در غیابی! وقتی بین رفتن و ماندن تاب می خوری وقتی مجهولات ذهنت را ویران می کنند... فرار بهترین راه رسیدن است!
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 12:58 توسط آرزو |
کودک که بی هیچ اراده ای پا به دنیا نهاده بود گریست...
شاید نمی دانست هیچ حادثه ای در دنیای آدم ها ارادی نیست!او که جز سیاهی ندیده بود از حجم رنگ ها و فضا هراسان بود و می گریست... کم کمک دنیا با همه ی رنگ وحجمش برایش تکرار شد و تکرارشد و تکرار.... وکودک دست در دست زمان گریه هایش را از یاد برد... آموخت برای خواسته هایش دیگر اشک نریزد ...آموخت همیشه بجنگد بی آنکه چشمان حریف را بنگرد... آموخت فاصله ایست به وسعت شب از خواستن تا رسیدن!کودک از یاد برد طعم خنده های بی بهانه اش را ... اما آدمک ها نام این فراموشی را بلوغ نهادند ! و کودک دیگر کودک نبود... 
+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 13:37 توسط آرزو |
خاطره هایم را به تاراج گذاشته ام...
نمی خواهم ذهنم را انبوهی از حرف ها و نگاه ها و خنده های دروغین پر کند نمی خواهم آن باشم که تو خواستی... شاید در این بازاری که تو راه انداختی باورم را نیز فروختم! این روز ها که می روند خالیم از همه چیز... می خواهم از دنیای تو و آدمک هایی همچو تو بگریزم... بروم ...به دنیایی که خدایش قبل از تولد از ساکنین زمینش می پرسد آیا می خواهی به دنیا بیایی یا خیر...شاید اگر خدا از من پرسیده بود باز هم وسوسه ی زندگی مرا خام می کرد... شاید هم نه! و خوب می دانم این شایدها و باید ها مرا خواهد کشت! 
+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 15:26 توسط آرزو |
عقلم را که ربود؟ که این گونه مست بودم ... چشمانم را که بست ؟ که این گونه ندیدم همه ی آنچه را که سادگی ام را به بازی گرفت... چرا دستی پای دلم را نبست تا قدم از قدم بر ندارد؟!هنوز آنقدر غرور برایم باقیست تا نگذارم اشک هایم را ببینی! کاش می توانستم همچو تو کودکی هایم را پشت عبور سالها از یاد ببرم... کاش می توانستم همچو تو قلبم را فریب دهم... و حماقت های دیوانه وارم دوباره بهانه ایست برای بی وفایی هایت!
+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 14:26 توسط آرزو |
پس هنوز هم مرا به یاد داری ؟
گمان می کردم مرا در ازدحام نبودن ها گم کردی... گمان می کردم نامم را در عبور ثانیه ها از یاد بردی... گمان می کردم هنوز هم با لهجه ی چشمانم غریبه ای... شاید تمام پندار هایم خواب بود...خوابی به وسعت همه ی آرزو هایم! افسوس که خواب هایم را تعبیری نیست...
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 13:52 توسط آرزو |
چه ساده عادت جای تمام نداشتنهایم را پر کرد... چه ساده خوگرفته ام به نگاه های این غریبه های آشنا ... جه ساده فراموش کردم تمام اشک های هر شبه ام را... احساس شگفتی است در لا به لای فاصله ها گم شدن... و من دوباره تنها یی را با تک تک سلول هایم حس می کنم!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 11:27 توسط آرزو |
این روز ها همه با من غریبه اند
حتی آینه هم با من نا آشناست و من از نو متولد می شوم....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 10:48 توسط آرزو |
مظفرالدوله گوش های بلندت را بالا بگیر و بفهم آنچه را که بیانش برایم از شانه زدن موهایم نیز دشوارتر است! اگر در تمام این سالها هم صحبتی با تو نبود شاید ذهنم زیر هجوم این افکار مبهم ویران می گشت و یا نیمی از خاطراتی که عقلم در پیدایششان هیچ نقشی نداشت در کوچه پس کوچه های بن بست گذشت زمان از یاد ها می رفت.شاید باز هم حق با آدم بزرگ هاست...همان هایی که کودکی ام را با مشاهده یک متر و شصت و یک سانتی متر قد به استهزاء می گیرند!کفش های کودکی برای بازگشت بسیار کوچکند... مظفرالدوله٬عروسکم٬تو را نه اما آن پیراهن پشمی راه راهت را با خود خواهم برد.عمر سفر همچون عمر خنده هایم کوتاه است... غمین مباش٬چهار ماهی که شاید برایم به درازای چهار قرن بگذرد هم خواهد گذشت و تو دوباره شبی در آغوشم به خواب خواهی رفت...
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 15:59 توسط آرزو |
آسمان با همه ی پاکی خود رنگ نداشت زندگی با همه ی وسعت خود کوچک بود و دلم با همه تنهایی خویش فکر نیرنگ نداشت! کاش می دانستی دل من از آغاز هوس رفتن و راهی شدن و گشتن و پرواز نداشت!
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 11:58 توسط آرزو |
در گرگ و میش ذهنم
سرم را تا گردن در سکوت فرو می برم. خون در رگ هایم یخ می بندد پلک چشمانم بی اختیار بسته می شود نفس هایم به شماره می افتد حالا درست در چند سانتی متری مرگ قدم می زنم! 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 9:24 توسط آرزو |
باز هم خدا را در انبوه بی کسی هایم گم کردم ...نه...شاید هم او مرا گم کرد!
دیشب این جا بود... درست در چند قدمی من. هرم نفس هایش گونه های یخ بسته ام را گداخت و من به شانه هایش تکیه کردم و خوابی سخت چشمانم را ربود.مست بودم انگار...مست مست! چشمانم را که گشودم مهتاب رفته بود و خدا رفته بود و مستی جای خود را به هوشیاری های دیوانه وارم داده بود و من بودم و تنهایی هایم... آری خدا رفت و تنها چیزی که برایم گذاشت ردپایش بود که روی سفیدی برف همچو نگاه تو مرا به سکوت وا می داشت... 
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 22:37 توسط آرزو |
باید بروم...
تمام خاطراتم را در یک چمدان می گذارم
و تمام داشته هایم راجایی به امانت می نهم!
تمام دیروزم را قربانی فردا هایم می کنم
ولی......
ولی با نداشته هایم چه کنم؟
و با تو که این گونه سکوتت را به رخ فریاد هایم می کشی!
باید بروم...
و تشنه ام.... مثل همه ی ماهی ها!
و باز هم مسافرم...
باید بروم...
شاید سفر تسکینی برای ذهن تب دارم باشد!
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 19:41 توسط آرزو |
روزی دستانم را گرفتی و گفتی ببین...این دنیای ماست!دنیای ما آدمک ها پر از خطوط سیاه و سپید است اگر مرا میجویی میان این خطوط پنهانم! گفتی دنیای ما دنیای عجیبی است ...
ساده دل می بندیم و ساده تر دل می شکنیم! گفتی اگر بهانه ای برای ماندن در این دنیا نداری لحظه ای درنگ مکن! ناگهان دستانم از تو خالی شد...وتو پنهان شدی...و من سالهاست بدنبال رد پایت تمام خطوط سیاه را می جویم... اما گاه آغاز ها و پایان هایم یکی می شود!می دانم که می دانی من از این منطق پرگار گونه خسته ام....چرخیدن و چرخیدن و نرسیدن. پای دلم لنگ شده و افکارم حول محوری بیهوده می چرخد...گیجم!درست مثل کودک بازیگوشی که ۱۸ سال تمام تاب بازی می کرده...
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 19:8 توسط آرزو |
چه کسی کودکی هایم را دزدید؟
شاید نگاه تو بود که او را از من ربود!
تو که خوب میدانستی...
من از دنیای آدم بزرگ ها می ترسم!
من هنوز هر شب برای عروسک هایم لالایی می خوانم....من هنوز آغوش مادرم برایم امن ترین جای دنیاست....من هنوز به دروغ گفتن عادت نکرده ام...من هنوز ساده می خندم!ساده دل می بندم!ساده می گریم!
روزی کودکی هایم را از تو پس می گیرم!
باور کن...
باور کن برای رسیدن به رستگاری کوتاهترین راه را انتخاب کرده ام!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 14:54 توسط آرزو |
از سفر بیزارم...
و از این فاصله ها.... و از تکرار روزهایی که آرام آرام تکه تکه های عمرم را می بلعند!! انگار آرزوهایم را جایی گم کرده ام! جایی خیلی دور...جایی همین نزدیکی...جایی میان چند علامت سوال؟؟؟ توان گشتن در من نیست...
می خواهم از نو بسازمشان!
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 23:15 توسط آرزو |
وقتی تک تک لحظه های امروزم از خاطرات دیروزت سرشار بود... وقتی تو با شکیبایی در جست وجوی تصویری از چهره ام گذشته ات را زیر و رو کردی و چیزی جز چشمان خیسم نیافتی... وقتی دستهایم برای بودنت رو به آسمان بود و دستانت دوباره میهمان دست دیگری بود... وقتی گریستم و وقتی آرام لبخند زدی... آنوقت بود که صدای خنده ی خدا بر حماقتم را شنیدم!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 11:41 توسط آرزو |
در آستانه در ایستاده بودی و شوق رفتن از نگاهت لبریز! هنوز مردمک چشمانت را بیاد دارم که چه بی هدف خطوط چهره ام را زیر و رو می کرد!و طنین صدایت که گفتی باز خواهم گشت ......خیلی زود.... و من دوباره جادو شدم... و تو دوباره از کنار سادگی هایم ساده گذشتی .... راستی برای رسیدن خیلی زود خیلی دیر نیست؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 9:47 توسط آرزو |
همیشه بین من و آرزوهایم فاصله بوده! ومن به این فاصله ها عادت کردم.......
همیشه دلتنگت بودم بی آنکه بفهمی! ومن به این نفهمیدن ها عادت کردم..... همیشه منتظرت بودم و همیشه نیامدی! ومن به این نیامدن ها عادت کردم....
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 20:37 توسط آرزو |
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی ای پناهگاه ابدی تو می توانی جانشين همه بی پناهی هایم شوی دکترشریعتی
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 12:35 توسط آرزو |
نمی خواهم خدایم بیكران باشد ترانه
نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان
نمی خواهم كه باشد این چنین آخر
خدا را لمس باید كرد.
نگو كفر است
خدا را می توان در باوری جا داد
كه در احساس و ایمان غوطه ور باشد
خدا را می توان بوئید
و این احساس شیرینی است
نگو كفر است
كه كفر این است
كه ما از بیكران مهربانیها
برای خود
خدایی لامكان و بی نشان سازیم
خدا را در زمین و آسمان جستن
ندارد سودی ای آدم
تو باید عاشقش باشی
و باید گوش بسپاری
به بانگ هستی و عالم
كه در هر خانه ای آخر خدائی هست
نگو كفر است
اگر من كافرم، باشد
نمی خواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم
نمی خواهم خدایم را
به قدیسی بدل سازم
كه ترسی باشد از او در دل و جانم
نگو كفر است
كه سوگند یاد كردم من
به خاك و آب و آتش بارها ای دوست
خدا زیباترین معشوق انسانهاست
خدا را نیست همزادی
كه او یكتاترین
عاشق ترین
معبود انسانهاست
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 9:15 توسط آرزو |